[X]
کودکانه

کودکانه
بهترین شعرها و داستان ها برای کودکان 
قالب وبلاگ

    *ملیکا گلی

     دوخواهردوقلو بودند، که به جزخرابکاری کار دیگری بلد نبودند. یک ­بار تصمیم گرفتند آشپزی کنند، یک آشپزی دوقولویی! معلوم است غذا یا شور بود یا بی ­نمک.

     آن­ ها درآشپزی هم مثل کارهای دیگرموفّق نشدند. بعد تصمیم گرفتند خیّاط شوند! یک خیّاطی دونفره!

     آن ­ها یک مغازه زدند و اسمش را گذاشتند: «خیّاط خیّاط» چه اسم عجیبی!

     یکی از دوقولوها لباس را قیچی می­ کرد و دیگری می ­دوخت. وای چه خرابکاریی شده بود. اوّلین لباس را کج دوخته بودند...

     دو­قلوها به­هم نگاه می ­کردند، اما دیگر دیرشده بود. همان موقع مشتری آمد تا لباسش را ببرد و همین­ که چشمش به لباس کج افتاد، گفت:

     «وای چه مدل جدیدی!»

     یکی از دو­قلوها خندید و گفت: «شاید!»

     ازآن به بعد دوقلوها هر روز یک لباس اختراع می­کردند. لباس­ های کج وکوله وعجیب و غریب! آن­ها خیلی زود معروف شدند، چون لباس ­هایشان با همه ­ی لباس­ها فرق داشت. هنوز هم دوقلوها توی­«خیّاط خیّاط» مشغولند، برای همین  هر روز مردم لباس­ های عجیب­تر از روز قبل می ­پوشند!

                                               جوايز اين داستان تا کنون:

          برگزيده ي جشنواره  توليدات رسانه اي حجاب وعفاف ( تهران 87)

          تقدير شده ي جشنواره ي کشف لحظه ها (به همراه داستان رئیس جدید)– تهران

 مليکا گلي 11 ساله - مولف 14 کتاب  و  برگزيده 13 جشنواره  و خردسالترين واقف جهان

 

 

                                                              فرار                                                ملیکا گلی

     كتاب كوچولو سرفه مي كرد. چشــم هــايش پراز خاك شده بود. اشك در چشـم هايش جمع شده بود. خانم كتاب جلو رفت و دستي به سر او كشيد. پدر بزرگ كتاب ها كه خيلي قديمي بود جلو آمد و گفت:

     «لطفاً همه به حرف هاي من گوش كنيد. ما چند سال است كه در ايــن قفسه هستيم و هيچ كس ما را نخوانده. همه ما داريــم كم كم از بين مي رويم. بياييــد همگي از اينجا فرار كنيم.»                  
     خانم كتاب سرفه اي كرد و گفت: «هر جا كه برويم همين طور است.»
     كتاب كوچولو كه اشك هايش مي ريخت، گفت: «من شنيدم كه توي شهـر كناري همه كتاب مي خوانند.»                      
     كتاب هاي ديگر هم گفتند: «آره ما هم شنيديم.»

پدر بزرگ كتاب ها گفت: «زود باشيد تا كسي از خواب بيدار نشده، از اين جا برويم.»

     كتاب ها به سرعت دست هم را گرفتند و از آن شهر فرار كردند. بچــه هاي عزيز شايد كتاب ها به شهر شما بيايند. زود باشيد...

 

 http://melikagoli.blogfa.com/

 منبع:http://taranehaykoodakan2.blogfa.com/


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ,
[ سه شنبه 13 دی 1390 ] [ 11:47 ] [ پریسا ] [ بازديد : 589 ] [ ]
درباره وبلاگ

جستجو در وبلاگ
خبرنامه
پيوندهای روزانه
آرشيو مطالب
امکانات وب
آنلاين : 1
بازديد امروز : 9
بازديد ديروز : 26
بازديد هفته گذشته : 155
بازديد ماه گذشته : 496
بازديد سال گذشته : 6573
کل بازديد : 31203
کل مطالب : 143
نظرات : 37
ترانه های کودکان
کد لوگو:
نظرسنجي