کودکانه

بهترین شعرها و داستان ها برای کودکان
منوي اصلي
صفحه اصلي
پروفایل مدير
عناوين وبلاگ
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيكي
درباره وبلاگ
خبرنامه
برای اطلاع از بروز شدن وبلاگ ایمیل خود را وادر کنید
نظر سنجی
به نظر شما مطالب اين وبلاگ چقدر براي كودكان مفيد است؟
آرشيو
1390
آمار وبلاگ
»
» افراد آنلاین : 0
» بازدید امروز : 154
» بازدید دیروز : 298
» هفته گذشته : 1078
» ماه گذشته : 2290
» سال گذشته : 3796
» کل بازدید : 18489
» کل مطالب : 113
» نظرات : 26
» پیج رانک : PageRank 0 out of 10
0
پدربزرگِ نی نی ( )

نی نی پدربزرگی

داره که خیلی ماهه

روی چشاش یه عینک

روی سرش کلاهه

پدربزرگ راه میره

یواش یواش با عصا

نی نی میگه پدرجون

دوسِت دارم یه دنیا

 

منبع:http://tkoodakan.net/

 


امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6
نوشته شده در يکشنبه 16 بهمن 1390ساعت 0:03 توسط پریسا | تعداد بازدید : 48 | لينك ثابت |
خورشید ( )
 

يكي بود ، يكي نبود ، غير از خداي خوب و مهربان هيچ كس نبود . دشتي بود سرسبز و زيبا ، توي اين دشت قشنگ كره اسب سفيد كوچولويي زندگي مي كرد . كره اسب كوچولو هر روز صبح از علفهاي تازه دشت مي خورد و دور تا دور آن مي دويد و بازي مي كرد . وقتي هم خسته مي شد در گوشه اي مي نشست و به دور دورها نگاه مي كرد .
كره اسب قصه ما خورشيد را خيلي خيلي دوست داشت . او دلش مي خواست روزي آن قدر قوي و بزرگ بشود كه به ديدار خورشيد برود . براي همين هم بود كه ساعتها مي نشست و به آفتاب خوب و مهربان نگاه مي كرد روزها مي گذشت , كره اسب سفيد كوچولوي ما قوي تر و قوي تر مي شد .
يك روز صبح خيلي زود از خواب بيدار شد با خودش گفت : ((‌حالا بايد راه بيفتم بروم تا به خورشيد برسم . ))
كره اسب ما راه افتاد و رفت . او به طرف خورشيد مي رفت . به دوردورها نگاه مي كرد و با تمام سرعت مي دويد باد خنك به صورت قشنگش مي خورد و فكر رسيدن به خورشيد او را قوي تر مي كرد . هرجه او تندتر مي دويد خورشيد دورتر مي شد . كره اسب خسته بود ، كنار رودخانه اي رسيد كمي آب خورد و پاهايش را در آن شست .
رودخانه وقتي پاهاي خسته كره اسب را ديد گفت : ((‌خيلي خسته اي ، با اين عجله كجا مي روي ؟ ))
كره اسب گفت : (( پيش خورشيد ))
رودخانه با صدايي بلند خنديد و گفت : (( پيش خورشيد تو كره اسب كوچولو و ناداني هستي هيچ كس نمي تواند پيش خورشيد برود . ))
كره اسب گفت : (( به كوه كه برسم راه نزديكتر مي شود . ))
رودخانه گفت : (( من از بالاي آن كوه مي آيم . و خورشيد خيلي دورتر از كوه است . ))
كره اسب به آسمان نگاه كرد . خورشيد كم كم مي رفت و آسمان تاريك مي شد . كره اسب روي تپه بلندي كه خورشيد هر روز صبح از پشت آن بيرون مي آمد . نشست و منتظر برگشتن خورشيد شد . ولي از خستگي خيلي زود به خواب رفت .
صبح كه خورشيد دوباره به آسمان برگشت ، كره اسب كوچولوي قصه ما هنوز خواب بود . صداي آرام و مهرباني گفت : (( كره اسب كوچولو ، بيدارشو صبح شده . ))‌
كره اسب كوچولو چشمان سياه و قشنگش را باز كرد و به دورو بر نگاه كرد . اين صداي خورشيد بود . كه با كره اسب حرف مي زد . خورشيد گفت : (( كره اسب كوچولو ، شنيده ام كه مي خواهي بيايي پيش من ؟ ))
كره اسب گفت : (( بله خيلي دلم مي خواهد بيايم و به شما برسم . ))‌
خورشيد گفت : (( من خيلي خيلي دورتر از زمين هستم تو هرچقدر هم كه تند بدوي نمي تواني به من برسي ، ولي من خيلي خوشحالم ، كه دوست خوب و مهرباني مثل تو دارم . گرماي من خيلي زياد است . هيچ كس نمي تواند اينجا بيايد . ولي من همه شما را كه روي زمين زندگي مي كنيد خيلي دوست دارم . هر روز صبح به ديدارتان مي آيم و همه جا را برايتان گرم و روشن مي كنم اگر تو نمي تواني پيش من بيايي در عوض من هر روز به ديدن تو مي آيم حالا بلند شو و به دشتي كه در آن زندگي مي كني برگرد . ))
كره اسب كوچولو با خودش گفت : (( خورشيد مرا دوست دارد و هر روز به ديدارم مي آيد . )) و به طرف دشت سرسبز رفت آنروز خورشيد خانم مهربان تمام راه همراه كره اسب كوچولو بود وقتي كه او به دشت رسيد با كره اسب خداحافظي كرد و رفت و همانطور كه قول داده بود هر روز به ديدن كره اسب آمد.

منبع:اینجا

 

 

 


امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6
نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن 1390ساعت 1:20 توسط پریسا | تعداد بازدید : 44 | لينك ثابت |
طوطی و بازرگان(براساس داستانی از مثنوی مولوی) ( )

یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچ کس نبود
در زمانهای قدیم
توی شهر کاشان
تاجری بود،یه طوطی داشت
طوطی را خیلی دوست میداشت
چون طوطی خوشزبون بود
با همه مهربون بود

 

منبع:ترانه های کودکان



ادامه مطلب

امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6
نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن 1390ساعت 1:21 توسط پریسا | تعداد بازدید : 71 | لينك ثابت |
مهمان ِپدربزرگ و مادربزرگ ( )

بابک دانش آموز کلاس چهارم دبستان بود.او خواهر و برادر نداشت و با پدر و مادرش در یک آپارتمان کوچک زندگی می کرد. یک روز پدر و مادرش به یک سفر ده روزه رفتند و او را به خانه ی پدربزرگ و مادربزرگ فرستادند. برای بابک زندگی با آنها خیلی جالب بود. مادربزرگ مهربان برای بابک غذاهای خوشمزه ای می پخت و به او در انجام تکالیفش کمک می کرد.پدربزرگ هم، هر روز همراه او تا دم در مدرسه  می آمد، وقتی هم مدرسه تعطیل می شد می آمد و بابک را با خود به خانه می برد.هرچه بابک می گفت:«پدربزرگ،لازم نیست شما زحمت بکشید و با من بیایید؛خودم بلدم با اتوبوس به مدرسه بروم وبرگردم.» پدربزرگ قبول نمی کرد و می گفت:« نوه ی عزیزم،پدر و مادرت تو را به من سپرده اند، من باید از تو به خوبی مواظبت کنم.»

بابک که  پسر باادبی بود، به حرف های آنها گوش می داد و سعی می کرد پسر خوبی باشد.

مادربزرگ قصه ها و ضرب المثل های زیادی بلد بود و هرشب بعد از شام یکی از آنها را برای بابک تعریف می کرد.پدربزرگ هم هرشب بعد از شام می نشست و کتاب می خواند یا  رادیو گوش می داد.

یک  شب رادیو برنامه ای در مورد محیط زیست و عواملی که باعث خرابی آن می شوند داشت. مجری برنامه از شنوندگان می خواست به  رادیو تلفن بزنند و بگویند چه باید کرد تا محیط زیست خراب نشود و از بین  نرود. شنونده ها به  رادیو زنگ می زدند و پیشنهادهای خود را بیان می کردند.

مادربزرگ به پدربزرگ گفت:«خوبست ما هم به رادیو زنگ بزنیم و در این مورد صحبت کنیم.» پدربزرگ گوشی تلفن  را برداشت  و به رادیو زنگ زد.او به مجری برنامه سلام کرد و گفت:« من یک پیرمردم و دلم برای کره ی زمین و برای سرزمینم می سوزد. وقتی برای چند ساعتی به خارج از این شهر شلوغ و به دشت و صحرا می رویم،چشممان به ظرف ها و کیسه های پلاستیکی می افتد که توی دشت و صحرا پراکنده شده اند. نمی دانم آیا کسانی که این پلاستیک ها را در دامن طبیعت رها می کنند و می روند نمی دانند چه کار خلافی می کنند؟ این پلاستیک ها به این آسانی از بین نمی روند و سال ها در آب و خاک باقی می ماند و آنها را آلوده می کنند. من از هموطنانم می خواهم کمتر از این ظرف ها استفاده کنند. پس از مصرف هم آنها را دور نریزند، بلکه  به مراکزی که این جور چیزها را بازیافت می کنند بدهند تا بازهم  از آنها استفاده شود. مغازه دارها هم به جای پاکت نایلونی از پاکت های کاغذی استفاده کنند تا ضایعات پلاستیکی کمتر تولید شود.»

حرف پدربزرگ که به این جا رسید،مادربزرگ به او اشاره کرد تا گوشی را به او بدهد.پدربزرگ به مجری گفت:«حالا همسرم می خواهد با شما صحبت کند.» و گوشی را به مادربزرگ داد.مادربزرگ هم به مجری رادیو سلام کرد و گفت:« من یک مادربزرگ خانه دارم و از خانم ها خواهش می کنم که تا جایی که امکان دارد ظرف های پلاستیکی نخرند و به جای آنها از ظرف های فلزی استفاده کنند.مثلاً برای آبکش کردن برنج از سبد استیل استفاده کنند که بادوام است و هیچ وقت خراب نمی شود.از ظرف های یک بارمصرف تا مجبور نشده اید، استفاده نکنید. هروقت  برای گردش به دشت و صحرا می روید، زباله هایتان را در آنجا رهانکنید. آنها را جمع کنید و در سطل های مخصوص بریزید تا طبیعت پاکیزه بماند. » مجری برنامه از مادربزرگ تشکر کرد و پرسید:«کس دیگری در خانه نیست که بخواهد در این مورد صحبت کند؟»

مادربزرگ جواب داد:« نوه ی گلم آقابابک هست.اما نمی دانم حرف می زند یانه.صبر کنید بپرسم.» بعد به  بابک که روبرویش نشسته بود و با دقت به حرفهایش گوش می داد گفت:«پسرم،تونمی خواهی حرفی بزنی؟»

بابک گفت:«چرا،می خواهم حرف بزنم.» مادربزرگ  گوشی را به او داد.بابک با خوشحالی و هیجان به مجری سلام کرد و گفت:« من چند روزی پیش پدربزرگ و مادربزرگم مهمان هستم.آنها خیلی خوب و فهمیده هستند و من از آنها تشکر می کنم.»مجری برنامه گفت:«ما هم از این که هموطنان خوبی مثل شما داریم خوشحالیم و به شما افتخار می کنیم.بعد هم خداحافظی کرد. صدای بابک و پدربزرگ و مادربزرگ از رادیو پخش شد و به گوش تمام کسانی رسید که در آن ساعت داشتند رادیو گوش می دادند.

بابک وقتی صدای خودشان را از رادیو  شنید خیلی خوشحال شد و با خودش گفت:«وقتی مامان و بابا بیایند به آنها می گویم که امشب توی رادیو حرف زدیم.»

آن شب بابک خواب دید که همراه پدربزرگ و مادربزرگ و پدر و مادرش به دشتی پر از گل های رنگارنگ رفته اند و کنار نهرآبی که آبی روان و زلال دارد نشسته اند و به گل ها و آسمان آبی و لکه های ابر سفیدی که توی آسمان حرکت می کردند،نگاه می کنند.

پدر و مادرش به او می گفتند:«این جا خیلی تمیز است،حتی یک ذره آشغال هم نیست چون تمام مردم حرف های شما را از رادیو شنیده و به آنها عمل کرده اند و دیگر کسی توی دشت و صحرا آشغال نمی ریزد.»

وقتی بابک از خواب بیدار شد با خودش گفت:«ای کاش تمام مردم مثل پدربزرگ و مادربزرگ دانا و مهربان بودند.ای کاش همه ی مردم به پاکیزگی محیط زیست و طبیعت اهمیت می دادند و از ریختن آشغال خودداری می کردند.»

از آن روز به بعد بابک  به پدربزرگ و مادربزرگ بیشتر احترام می گذاشت و به حرف هایشان خوب گوش می داد چون فهمیده بود که آنها چقدر خوب و دوست داشتنی هستند.

پایان

 

منبع:ترانه های کودکان


امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6
نوشته شده در جمعه 30 دی 1390ساعت 15:51 توسط پریسا | تعداد بازدید : 51 | لينك ثابت |
چیستان ( )

نمی دونم پرنده  یا چرنده است

نمی دونم اهلیه  یا درنده است

یه کم شبیه شتر و یه کم شبیه مرغه

تخم میذاره، شاید یه جور پرنده است



ادامه مطلب

امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6
نوشته شده در چهارشنبه 28 دی 1390ساعت 0:36 توسط پریسا | تعداد بازدید : 84 | لينك ثابت |
دوتا نبات برای محمد ( )

به نام خدا

ساعت دو و نیم بعدازظهر بود.محمد پشت کامپیوتر نشسته بود و بازی می کرد.همین که بازی به آخر می رسید،بازی دیگری را شروع می کرد.اما وقتی صدای زنگ در را شنید،ازجایش برخاست و در را باز کرد.پدرش بود که از سرِ کار برمی گشت.محمد سلام کرد.پدر با مهربانی جوابش را داد و وارد آپارتمان شد.مادرش که در آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار پدربود،گفت:«سلام خسته نباشی.»پدر جواب سلام مادر را داد،لباسهایش را عوض کرد،دست و صورتش را شست و رفت توی آشپزخانه سر میز نشست.مادر به او گفت:«محمد از وقتی آمده و ناهارش راخورده، فقط با کامپیوتر بازی کرده.هرچه می گویم بچه جان کمتر بازی کن،چشم هایت درد می گیرند،گوش نمی کند.کاش این بچه گوش ِ شنوا داشت!»

پدر صدازد:«محمدجان،لطفاً کیف مرا بیاور.»

محمد از جا بلند شد وکیف پدر را برایش آورد.پدر گفت:«در کیفم  را بازکن، یک بسته داخل آنست.مال توست برش دار.»

محمد گفت:«چی هست؟»

پدرجواب داد:«بازش کن و خودت ببین.»

محمد در کیف را باز کرد.یک پاکت بزرگ در آن بود.پاکت  را برداشت و داخل آن را نگاه کرد.دوتا مجله در پاکت بود.»گفت :«بابا بازهم که مجله خریدی!»

پدرگفت:«این یک مجله ی جدید است با  بقیه ی مجله ها فرق دارد.هم داستان دارد هم بازی.آن هم بازی هایی که کمک می کند تا حواست بیشتر جمع باشد.»

محمد مجله ها را برداشت.جلد هردو آبی رنگ بود.روی آنها نوشته شده بود: نبات.روی یکی عدد۴  و دیگری عدد ۵ دیده می شد.پدرگفت:«این ها دو شماره ی ۴ و ۵ماهنامه ی نبات کوچولو مخصوص بچه های ۸ تا ۱۲ ساله است. تو الان ده ساله هستی.این ماهنامه به دردتو می خورد.البته نبات کوچولو برای بچه های ۳ تا ۶ ساله و ۶ تا ۸ ساله هم هست.یکی از دوستانم این مجله  را معرفی کرده.حالا این دوتا مجله را بردار برو به اتاقت و آنها را ورق بزن و بخوان.مطمئنم که خوشت می آید.»

محمد که دلش نمی خواست از کامپیوتر و بازیهای ان جداشود، با دلخوری مجله ها را برداشت و گفت :«باشد بابا،وقتی بازیم تمام شد، مجله می خوانم.»

پدر و مادر به هم نگاه کردند و مادر سرش را تکان داد.پدرگفت:«عیبی ندارد اما حتماً آن ها را بخوان و اگر خوشت آمد بگو تا شماره های بعدی آن را هم برایت بخرم.»

محمد مجله ها را روی میز گذاشت  و بازهم مشغول بازی شد.آن قدر بازی کرد تا خسته شد و چشم هایش درد گرفتند.از پای کامپیوتر بلند شد و روی مبل نشست تا مجله بخواند اما به قدری خسته بود که همان جا خوابش برد.نزدیک غروب بیدار شد.مادرش داشت یک مجله مخصوص خانواده می خواند و پدرش هم سرگرم خواندن روزنامه بود.محمد بلند شد و دست و صورتش را شست.پدر و مادر همچنان مشغول مطالعه بودند.محمد یاد مجله ها افتاد.به سراغشان رفت و مجله شماره ۴ را برداشت و آن را ورق زد.شعرها،شوخی با کلمات و یکی از داستان ها را خواند.عکس های مجله رنگی و زیبا بودند.داستان ها هم برایش تازگی داشتند.وقتی به صفحه ی بچه ها بازی رسید، با دقت  به عکس ها نگاه کرد.تفاوت های دوتا عکس را پیدا کرد.با عددها بازی کرد و آن ها را درخانه های جدول گذاشت.وقتی به صفحه ای رسید که در آن می بایست گربه های پشمالو،سبیلو و کلاهدار و سگ هایی را که قایم شده  بودند، پیدا کند و رنگ  بزند، مداد رنگی هایش را آورد و مشغول رنگ زدن شد.

محمد از نبات خیلی خوشش آمد.احساس می کرد نبات با مجله های دیگری که پدرش می خرید فرق دارد.هم  بازی و سرگرمی داشت و هم  شعر و قصه های سرگرم کننده و آموزنده.او از پدرش خواست که نبات را هرماه برایش بخرد.خودش هم تصمیم گرفت که کمتر بازی کامپیوتری بکند و در عوض بیشتر کتاب و مجله بخواند تا بتواند در آینده یک دانشمند موفق بشود.

پایان

نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی

 

 http://www.nabati.blogfa.com/

منبع:ترانه های کودکان


امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6
نوشته شده در سه شنبه 20 دی 1390ساعت 23:17 توسط پریسا | تعداد بازدید : 45 | لينك ثابت |
( )
روزي بود؛ روزگاري بود. شهري بود؛ شهرياري بود.
پادشاهي بود بود و زني داشت كه از خوشگلي لنگه نداشت. اما از بخت بد, وزير پادشاه خيلي بد چشم و بد چنس بود و و عاشق زن پادشاه بود.
وزير مي دانست اگر اين راز را به كسي بروز دهد و به گوش پادشاه برسد, پادشاه طوري شقه شقه اش مي كند كه تكه بزرگش گوشش باشد. اين بود كه رازش را در دل نگه داشته بود و شب و روز نقشه مي كشيد به هر وسيله اي شده پادشاه را پس بزند و خودش بنشيند جاي او و از اين راه به وصال زن پادشاه برسد.
روزي از روزها, درويش دنيا ديده اي آمد به شهر. درويش هر روز در ميدان شهر معركه مي گرفت و كارهايي مي كرد كه همه انگشت به دهان مي ماندند. طولي نكشيد كه خبر رسيد به گوش پادشاه. پادشاه وزير را خواست و گفت «برو ببين اين درويش چه كار مي كند و براي چه آمده اينجا.»
.......


وزير رفت درويش را ديد و برگشت پيش شاه. گفت «اي پادشاه! اين درويش چند چشمه تردستي بلد است كه با آن ها براي خودش نانداني درست كرده و زندگي مي گذراند.»
پادشاه گفت «برو بيارش اينجا تا ما هم تماشايي بكنيم و ببينيم چه كارهايي مي كند.»
وزير رفت درويش را آورد پيش پادشاه.
پادشاه چند چشمه از كارهاي درويش را ديد و تعجب كرد. اما, براي اينكه خودش را از تك و تا نندازد, گفت «اين ها كه چيزي نيست, ما بالاترش را ديده ايم.»
درويش به رگ غيرتش برخورد و گفت «اي پادشاه! بگو اتاق را خلوت كنند تا من كاري بكنم كه تا قيام قيامت انگشت به دهان بماني.»
پادشاه گفت «خلوت!»
و در يك چشم به هم زدن همه از اتاق رفتند بيرون و پادشاه و درويش تنها ماندند.
درويش گفت «اي پادشاه! من مي توانم از جلد خودم دربيايم و بروم به جلد يكي ديگر.»
پادشاه گفت «چطور اين كار را مي كني؟»
درويش گفت «بگو مرغي بيارند تا نشانت بدم.»
پادشاه گفت مرغي آوردند. درويش مرغ را خفه كرد و لاشه اش را انداخت رو زمين.
پادشاه ديد مرغ زنده شد؛ بنا كرد به قدقد كردن و دور اتاق گشتن. درويش هم افتاد گوشة اتاق و بدنش مثل مرده سرد شد.
چيزي نمانده بود كه پادشاه از ترس سر و صدا راه بندازد و خدمتكارها را صدا بزند كه يك دفعه مرغ افتاد رو زمين مرد و درويش جان گرفت و پا شد ايستاد جلو پادشاه.
پادشاه از كار درويش مات و متحير ماند. گفت «درويش! لم اين كار را به من ياد بده. در عوض هر چه بخواهي به تو مي دهم.»
درويش گفت «يك خم خسروي طلا مي خواهم و به غير از اين, شرط ديگري هم دارم.»
پادشاه يك خم خسروي طلا داد به درويش و گفت «شرط ديگرت را بگو.»
درويش گفت «هيچ كس نبايد از اين مطلب بو ببرد و بي اجازه من هم نبايد لم اين كار را به كسي ياد بدي.»
پادشاه گفت «قبول دارم.»
درويش لم اين كار را به پادشاه ياد داد و موقع رفتن گفت «اين خم خسروي را در تاريكي شب, طوري كه وزير نفهمد, برايم بفرست.»
از آن به بعد, پادشاه كارهاش را گذاشت زمين و آن قدر رفت تو جلد اين و آن كه وزير با خبر شد و فهميد اين كار را درويش ياد پادشاه داده است.
اين بود كه وزير پنهاني درويش را خواست و به او گفت «هر چه بخواهي به تو مي دهم؛ در عوض كاري را كه به پادشاه ياد داده اي ياد من هم بده.»
درويش كه عاشق دلخستة دختر وزير بود و براي رسيدن به وصال او از شهر و ديارش آواره شده بود, به وزير گفت «به شرطي يادت مي دهم كه دخترت را بدي به من.»
وزير اول يك خرده جا خورد. اما كمي بعد جواب داد «خيلي خوب! فردا بيا تا جوابت را بدم.»
و رفت مطلب را با دخترش در ميان گذاشت.
دختر گفت «پدرجان! من هيچ وقت چنين كاري نمي كنم؛ چون اگر زن درويش بشوم, پيش همه سرشكسته مي شوم و نمي توانم از خجالت سر بلند كنم.»
وزير گفت «من هم از اين وصلت چندان راضي نيستم؛ اما نمي دانم چه جوابي به درويش بدهم.»
دختر گفت «به او بگو اگر دختر من را مي خواهي يك خم خسروي طلا بيار و او را ببر.»
صبح فردا, درويش آمد پيش وزير جوابش را بگيرد.
وزير گفت «اي درويش! من حاضرم دخترم را بدم به تو؛ به شرطي كه يك خم خسروي طلا بياري و دختر را ببري.»ر
درويش گفت «قبول دارم.»
وزير گفت «برو بيار! لم كارت را هم به من ياد بده و دختر را وردار ببر.»
بعد, به دخترش گفت «تو خودت را راضي نشان بده, وقتي خرمان از پل گذشت, يك جوري دست به سرش مي كنم و از شهر مي فرستمش بيرون.»
درويش رفت خم خسروي را آورد و لم كارش را ياد وزير داد. اما همين كه خواست دست دختر را بگيرد و ببرد, وزير گفت «كجا؟ اين طور كه نمي شود. من وزير پادشاهم و براي دخترم كيا بيايي دارم. مگر مي گذارم خشك و خالي دست دخترم را بگيري و بزني به چاك.»
درويش گفت «ما شرط و شروط ديگري نداشتيم.»
وزير گفت «اين چيزها را هر آدمي كه سرش به تنش بيرزد مي داند. اول بايد با پادشاه مشورت كنم؛ بعد سور و سات عروسي را تهيه ببينم و در حضور بزرگان شهر جشن بگيرم. گذشته از اين ها تو بايد يك چله صبر كني.»
وزير گفت و گو را به جر و بحث كشاند. از درويش بهانه گرفت و داد او را از شهر انداختند بيرون و درويش از غصه عشق دختر سر گذاشت به بيابان.
بعد از اين ماجرا, وزير رفت پيش پادشاه و گفت «اي پادشاه! كاري را كه تو بلدي, من هم بلدم. اما اين درست نيست كه تو هر روز به جلد اين و آن بري و دست به كارهاي نگفتني بزني؛ چون مي ترسم آدم هاي بدخواه از اين قضيه سر دربيارند و رسوايي به بار بيايد.»
پادشاه گفت «وزير! حرفت را قبول دارم و از اين به بعد بيشتر احتياط مي كنم.»
چند روز پس از اين صحبت, وزير به پادشاه گفت «چطور است امروز برويم شكار و كسي را همراه نبريم كه اگر خواستيم برويم به جلد مرغ يا جانور ديگري, هيچ كس ملتفت ماجرا نشود.»
پادشاه گفت «اتفاقاً مدتي است كه دلم براي پرواز كردن پرپر مي زند.»
و دوتايي رفتند به شكار.
دو سه منزل كه از شهر دور شدند, نزديك دهي رسيدند به آهويي. وزير تير گذاشت به چلة كمان و آهو را زد كشت.
وزير به پادشاه گفت «اي پادشاه! تا حالا تو جلد آهو رفته اي؟»
پادشاه گفت «نه!»
وزير گفت «اگر ميل داري بيا برو به جلد آهو و اگر ميل نداري, خودم اين كار را بكنم.»
پادشاه گفت «از دويدن آهو خيلي خوشم مي آيد.»
و از اسب پياده شد, رفت تو جلد آهو و تن بي جان خودش افتاد رو زمين.
وزير كه دنبال فرصتي بود, معطل نكرد؛ رفت به جلد پادشاه و پاشد نشست رو اسب و چهار نعل خودش را رساند به ده.
اهالي ده به هواي اينكه پادشاه آمده ديدارشان, خوشحال شدند, جلوش صف كشيدند؛ دست به سينه ايستادند و منتظر ماندند ببينند چه دستوري مي دهد. او هم گفت «با وزير آمده بوديم شكار كه يك دفعه دلش درد گرفت و مرد. حالا سه چهار نفر از شماها برويد جسدش را ببريد تحويل زن و بچه اش بدهيد.»
و خودش را به تاخت رساند به قصر و يكراست رفت به حرمسراي پادشاه.
زن پادشاه, كه چشم وزير دنبالش بود, تا ديد شاه دارد مي آيد, دويد پيشوازش. ولي, همين كه نزديكش رسيد, ديد اين شخص فقط شكل و شمايل شاه را دارد و از نگاه و رنگ و بوي شاه هيچ اثري ندارد. اين بود كه يك دفعه تو ذوقش خورد و خودش را پس كشيد.
اما, وزير, كه در شكل و شمايل شاه ظاهر شده بود و براي رسيدن به آرزويش مانعي نمي ديد, تا چشمش افتاد به بر و بالا و سر و صورت زيباي زن, پا گذاشت پيش و خواست او را در آغوش بگيرد كه زن باز هم خودش را عقب كشيد؛ چون هر لحظه بيشتر مي فهميد كه اين شخص حال و هواي شاه را ندارد.
زن, از آن به بعد نزديك شاه نرفت. شب و روز غصه مي خورد و هر چه فكر كرد چرا چنين وضعي پيش آمده, عقلش به جايي نرسيد و به دنبال پيدا كردن راهي بود كه بگذارد و فرار كند.
حالا بشنويد از پادشاه!
وقتي كه پادشاه رفت به جلد آهو و وزير رفت به جلد او, پادشاه فهميد از وزير رودست خورده؛ و از ترس اين كه او را با تير بزند, پاگذاشت به فرار و مثل باد از صحرايي به صحراي ديگر رفت تا رسيد به جنگلي و ديد طوطي مرده اي زير درختي افتاده.
پادشاه از جلد آهو درآمد رفت تو جلد طوطي و پر زد به هوا و نشست رو درختي و قاطي طوطي ها شد.
روزي از روزها, ديد رو زمين دام پهن كرده اند. تند از آن بالا پريد پايين و پاورچين پاورچين رفت خودش را انداخت به دام. همين كه طوطي به دام افتاد, شكارچي خوشحال و خندان از پشت بوته ها آمد بيرون و او را گرفت.
طوطي به شكارچي خوب كه نگاه كرد, ديد همان درويشي است كه تو جلد ديگران رفتن را يادش داده؛ اما به روي خودش نياورد. فقط گفت «من را ببر به صد اشرفي بفروش به پادشاه فلان شهر.»
شكارچي ديد طوطي از همان شهري اسم مي برد كه وزير از آنجا بيرونش كرده بود و نور اميدي به دلش تابيد. با خودش گفت «حتماً در اين كار حكمتي هست.»
و طوطي را ورداشت برد پيش پادشاه همان شهر.
پادشاه از طوطي خوشش آمد و از شكارچي پرسيد «طوطي ات را چند مي فروشي؟»
شكارچي جواب داد «صد اشرفي.»
در بين گفت و گو, شكارچي دو به شك شد كه اين پادشاه نبايد همان پادشاهي باشد كه لم تو جلد اين و آن رفتن را يادش داده؛ اما به روي خودش نياورد و طوطي را داد صد اشرفي گرفت و رفت.
وزير كه همه فكر و ذكرش اين بود كه هر طور شده دل زن پادشاه را به دست آورد, طوطي را زود فرستاد براي او.
همين كه چشم طوطي افتاد به زن, خوشحال شد. اما, ديد زنش خيلي لاغر شده. طوطي پرسيد «خانم جان! چرا اين قدر گرفته و بي دل و دماغي؟»
زن جواب داد «بيبي طوطي! دست به دلم نگذار. دردي در دل دارم كه نمي توانم به كس بگويم.»
طوطي گفت «به من بگو!»
زن گفت «چه كاري از دست تو ساخته است؟»
طوطي گفت «شايد ساخته باشد.»
مدتي طوطي اصرار كرد و زن انكار تا آخر سر زن گفت «من پادشاه را از جان خودم بيشتر دوست داشتم و حتي از شنيدن اسمش دلم براش غش و ضعف مي رفت. عشق و علاقه ما پا برجا بود, تا يك روز شاه با وزير رفت شكار و چيزي نگذشت خبر آوردند وزير دل درد گرفت و مرد. همان روز شاه به اندرون آمد و من ديدم شاه همان شاه است, اما نگاه و رنگ و بوي او فرق كرده و يك دفعه مهرش از دلم پاك شد و از آن روز تا امروز يك ماه مي گذرد, هر كاري كرده كه من با او مثل روز اول مهربان باشم و دوستش داشته باشم, تيرش به سنگ خورده و من هم آرزويي ندارم, به غير از اينكه از اينجا و اين همه غصه و غم خلاص شوم.»
طوطي گفت «بي بي جان! بيا جلو و من را بو كن.»
زن پاشد طوطي را بو كرد و با تعجب گفت «اي واي! اين بو, بوي پادشاه است.»
طوطي گفت «من خود پادشاه هستم.»
و از اول تا آخر همه چيز را براي زنش تعريف كرد.
زن گفت «حالا چه بايد کرد؟»
طوطي گفت «امشب در قفسم را باز بگذار, وقتي وزير آمد يك خرده روي خوش نشانش بده و با او سر صحبت را باز كن و بگو از وقتي كه وزير مرده رفتارت عوض شده و مثل گذشته راز دلت را با من در ميان نمي گذاري. بعد, او مي گويد نه! من هيچ فرقي نكرده ام. آن وقت تو بگو مگر قول نداده بودي لمي را كه درويش يادت داده به من هم ياد بدي. وقتي راضي شد, تو ديگر كاري نداشته باش؛ بقيه اش با من.»
زن پادشاه هر چه را كه طوطي گفته بود, مو به مو انجام داد.
وقتي كه پادشاه دروغي راضي شد لم به جلد اين و آن رفتن را به زن ياد بدهد, زن فرستاد سگ سياهي را خفه كردند و جسدش را آوردند. بعد, وزير از جلد پادشاه درآمد و رفت تو جلد سگ.
پادشاه هم زود از جلد طوطي بيرون آمد و رفت تو جلد خودش و تند پاشد ايستاد و گفت «اي وزير بد جنس! به من نارو مي زني؟ حالا سزايت اين است كه تا عمر داري سگ سياه باشي, كتك بخوري و واغ واغ كني.»
زن خوشحال شد و پريد دست انداخت گردن پادشاه.
پادشاه فرستاد درويش را آوردند. او را وزير خودش كرد و دختر وزير اولش را داد به او.
سگ سياه را هم بردند بستند دم طويله و آن قدر كتكش زدند كه مرد.
بالا رفتيم ماست بود
پايين اومديم دوغ بود
قصه ما دروغ بود.


منبع:تلفن قصه گو خونه مادربزرگ


امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6
نوشته شده در يکشنبه 18 دی 1390ساعت 0:00 توسط پریسا | تعداد بازدید : 44 | لينك ثابت |
عروسک شادی، عروسک نازنین ( )

عروسک شادی، عروسک نازنین

 

به نام خدا

این داستان را به بزرگترهایی تقدیم می کنم که روزی کودک بودند و آرزوهای آنها هم کودکانه بود.

شادی دختر کوچولوی خوشبختی بود.او در یک خانه ی بزرگ و قشنگ در کنار پدر و مادرش زندگی می کرد.پدر و مادر خوشمزه ترین خوراکی ها را به شادی می دادند.شادی همه ی غذاها را دوست نداشت برای همین آنها از یک آشپز ماهرخواسته بودند تا بیاید و غذاهای مورد علاقه ی شادی را برایش بپزد.پدر و مادرمی خواستند که شادی خوب بخورد و خوب رشد کند و بزرگ شود. شادی توی اتاقش آن قدر اسباب بازی داشت که نمی دانست با کدامشان بازی کند.پدرش هر شب که به خانه می آمد چیزی به او هدیه می داد.مادرش هم هروقت با شادی برای خرید می رفتند، چیزی برای او می خرید.هرکدام از دوستان و آشنایان هم که به دیدن آنها می آمدند، برای شادی هدیه ای می آوردند.شادی عروسک هایش را در قفسه های کمد شیشه ای اتاقش کنار هم چیده بود.هروقت چشمش به آنها می افتاد،احساس می کرد عروسک ها می گویند:« با ما بازی کن!باما بازی کن!»ولی شادی اسباب بازیهای دیگری هم داشت.انواع خرس های عروسکی،ماشین های کوکی و کنترلی، باغ وحشی از حیوانات مختلف، توپ،آدم آهنی، وسایل آشپزخانه ی عروسکی، چرخ خیاطی عروسکی و ده ها اسباب بازی دیگر که با هرکدام از آنها فقط یکی دوبار بازی کرده بود.او دوست نداشت هیچ کس به اسباب بازی هایش دست بزند.وقتی زن خدمتکار به خانه شان می آمد تا به مادرش در نظافت و کارهای خانه کمک کند، دختر کوچکش را که هم سن و سال شادی بود با خود می آورد.اسم دخترکوچولو نازنین بود.او خیلی دلش می خواست با شادی بازی کند اما شادی او را دوست نداشت و با او بازی نمی کرد.نازنین هم گوشه ای می نشست و چندتا مدادرنگی و یک دفتر نقاشی جلویش می گذاشت و نقاشی می کشید.هر وقت شادی نقاشی او را نگاه می کرد می دید که عکس خانه و عروسک و کوه و خورشید کشیده است.شادی یک معلم نقاشی داشت که به او یاد می داد چطور از روی مدل نقاشی کند.مادر شادی هم نقاشی های او را قاب می کرد و روی دیوار اتاق نشیمن آویزان می کرد.چندتا از نقاشیهای قشنگتررا هم در سالن پذیرایی گذاشته بود تا مهمان ها ببینند و به شادی آفرین بگویند.نازنین هر هفته همراه مادرش به خانه آنها می آمد و هربار آرزو می کرد شادی نگاهی به او بیندازد و او را به اتاقش ببرد و یکی از آن عروسک های خوشگل قدبلند را که لباسهای رنگارنگ و موهای طلایی دارند به او بدهد تا او چند دقیقه ای با آن بازی کند ولی هیچ وقت چنین اتفاقی نمی افتاد. روز ۱۶ مهرماه وقتی شادی که تازه کلاس اولی شده بود،همراه راننده شان به خانه برگشت، دید که هدیه ای در اتاقش روی تخت گذاشته اند. نوشته ای هم روی بسته بود ولی شادی تازه به مدرسه رفته بود و هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشت و نفهمید که روی بسته چه نوشته اند.او با عجله بسته را بازکرد.یک عروسک دیگر داخل بسته قرار داشت.عروسک لباس سفید عروسی پوشیده بود و وقتی شادی کمی او را فشار داد شروع کرد به خواندن یک شعر بچگانه.شادی چند دقیقه ای با آن سرگرم شد.بعد همانجا روی تخت رهایش کرد و به اتاق نشیمن رفت و از مادرش پرسید:« این عروسک از کجا برایم رسیده؟» مادر او را بغل کرد و بوسید و گفت:«روزت مبارک عزیزم.امروز روز جهانی بچه هاست.من و پدرت دیروز این عروسک را برایت خریدیم تا این روز را به تو تبریک بگوییم.»شادی نفهمید روزجهانی کودک یعنی چه.او خیال می کرد که همه ی بچه ها مثل او زندگی راحتی دارند و همیشه هدیه می گیرند و هر روز هم روز آنهاست.عصر آن روز نازنین و مادرش به خانه ی آنها آمدند. نازنین کیف و کتابش را آورده بود و می خواست با شادی درس بخواند اما شادی به اتاقش رفت و نگاهی هم به نازنین نکرد. نازنین پشت پنجره ی اتاق شادی ایستاد و به اسباب بازی های او نگاه کرد.بعد به سراغ کیفش رفت.عروسک کوچولویی را که مادرش برای او دوخته بود بغل کرد و با خودش پشت دراتاق شادی آورد و همانجا نشست و آهسته در گوش عروسک گفت:«من تو را به شادی می دهم حالا که اجازه نمی دهد با او بازی کنم تو اینجا بمان و با اسباب بازی های او بازی کن و به او بگو که من هم آرزو دارم مثل او همه چیز داشته باشم.اتاق قشنگ،خانه ی بزرگ،ماشین و راننده،غذاهای خوشمزه، تختخواب،میز و صندلی و چراغ مطالعه و اسباب بازی.اما پدر و مادرمن فقیرند.به او بگو گاهی با من بازی کند.بگو که من اسباب بازی هایش را خراب نمی کنم.من هم مثل او یک دختر کوچولو هستم.» وقتی شادی از اتاقش بیرون رفت، نازنین عروسک را زیر تخت او گذاشت. آن شب شادی خواب عجیبی دید.خواب دید که دختر کوچولویی که خیلی شبیه عروسک نازنین بود دست او را گرفت و گفت:«بیا با هم به دیدن بچه ها برویم.بیا تا ببینی در روز جهانی کودک بچه های مردم چه می کنند.»شادی نمی خواست با او برود ولی دخترک دست او را گرفت و در یک چشم به هم زدن آنها به خانه ی کوچکی وارد شدند.در آن خانه چندتا بچه ی قد و نیم قد دور سفره ای نشسته بودند و مادرشان که خیلی شبیه مادر نازنین بود، تکه هایی نان خالی را بین آنها تقسیم می کرد.توی سفره جز نان خالی چیز دیگری نبود.شادی از دخترک پرسید:«این ها کی هستند؟چرا نان خالی می خورند؟مگرغذای دیگری ندارند؟» دخترک جوابی نداد و دست او را گرفت وبه خانه ی دیگری برد.آنجا مرد لاغر و ژنده پوشی که سیگاری لای انگشتانش دود می کرد،داشت پسرکی را کتک می زد.کمربندش را بلند می کرد و با آن به بدن پسرک ضربه می زد و حرفهای زشتی به زبان می آورد.پسرک جیغ می کشید ولی نمی توانست از دست مرد فرار کند.تا شادی آمد بپرسد چرا این پسر کتک می خورد، دخترک او را با خود به یک خیابان شلوغ برد.چندتا دختر و پسرکوچولو با لباسهای کثیف و موهای ژولیده داشتند آدامس و بادکنک و چسب زخم می فروختند.شادی دید که یکی از پسرها دستش را در جیب عقب شلوارمردی که داشت با موبایلش حرف می زد فرو کرد و کیف او را برداشت و با سرعت به میان مردم دوید و فرار کرد.مرد نفهمید که کیفش چطور از جیبش درآمده و گم شده است.شادی می خواست بگوید دزدی کار زشتی است و آن پسر نباید کیف آن مرد را بی اجازه برمی داشت اما دختر او را به خانه ای برد که دخترکوچولویی داشت توی حیاط قدیمی و کثیف آن با خاک های کنار باغچه بازی می کرد.شادی خواست بگوید خاک کثیف است،میکروب دارد و آدم را بیمار می کند اما دخترک او را به پارک بزرگی برد که بچه های زیادی داشتند می دویدند و بازی می کردند.شادی پسر کوچولویی را دید که با رنگ پریده و بدن لاغر روی نیمکتی نشسته بود و مادرش با مهربانی به سر بی موی او دست می کشید و او را می بوسید و می گفت:«پسرم انشاالله تو هم یک روز خوب می شوی و با بچه ها بازی می کنی.آرزو می کنم سلامتیت را به دست بیاوری.»شادی فهمید که بچه هایی هم هستند که بیمارند و نمی توانند بدوند و بازی کنند و مادرهایشان آرزو می کنند آنهاهم مثل بقیه ی بچه ها سالم و سرحال شوند.دختر می خواست شادی را با خودش جاهای دیگری ببرد اما شادی خسته بود.سردش شده بود و می خواست به خانه برگردد.دختر گفت:« به شرطی تو را به خانه ات برمی گردانم که وقتی نازنین به خانه تان آمد با او دوست شوی و بگذاری با تو بازی کند.»شادی قول داد که با نازنین دوست شود.دختر او را به خانه اش برگرداند.وقتی شادی بیدار شد،از خوابش فقط آن قسمتی یادش بود که به دختر قول داده بود با نازنین دوست شود.او منتظر بود تا نازنین و مادرش به خانه ی آنها بیایند اما آخر هفته مادر نازنین تنها آمد. شادی از او پرسید:«نازی کجاست؟» مادر نازنین جواب داد:« حالش خوب نبود.سرما خورده بود و سرفه می کرد.گفتم شاید اگر با من بیاید،حالش بدترشود.او را پیش مادربزرگش گذاشتم و آمدم.» شادی به اتاقش برگشت.داشت با توپ کوچولویش بازی می کرد که توپش قل خورد و زیر تخت افتاد.شادی زیر تخت را نگاه کرد.توپش را برداشت و عروسک نازنین را دید.آن را هم برداشت و خوب نگاهش کرد.این عروسک شبیه آن دختری بود که توی خواب دیده بود.کمی هم شبیه نازنین بود.شادی فکرکرد که عروسک چطور به اتاق او آمده و با خودش گفت:«شاید نازنین هم خواسته به من هدیه ای بدهد.خوب من هم به او یک هدیه می دهم.»به سراغ اسباب بازی هایش رفت.عروسک ها راخوب نگاه کرد.از بین آنها عروسکی را که لباس عروسی پوشیده بود و شعر می خواند و موهای طلایی داشت برداشت.او را بوسید و به اوگفت:«من خیلی دوستت دارم .برو پیش نازنین و با او دوست باش.به او بگو که دفعه ی بعد که بیاید من هم با او بازی می کنم.» شادی عروسک را به مادر نازنین داد،مادرنازنین با تعجب گفت:«چرا این عروسک را به من می دهی؟»شادی گفت:«نازی عروسکش را به من هدیه کرده من هم عروسکم را به او هدیه می کنم.به خاطر روز جهانی کودک.ما بچه ها باید با هم دوست باشیم و همدیگر را دوست داشته باشیم.» مادرشادی هم با تعجب به او نگاه می کرد.او هم دلش می خواست که دخترش دوستان زیادی داشته باشد و حالا می دید که شادی دارد اولین دوستش را انتخاب می کند.مادرنازنین از او و مادرش تشکر کرد و عروسک را برای نازنین به خانه برد.نازنین آن قدر خوشحال شد که حالش فوراً خوب شد و با خوشحالی با عروسک بازی کرد.او اسم عروسکش را شادی گذاشت و مطمئن بود که شادی هم عروسک او را نازنین صدا خواهد کرد. پایان

نویسنده:مهری طهماسبی دهکردی

منبع:http://tkoodakan.net/

 


امتیاز : 4 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1390ساعت 22:54 توسط پریسا | تعداد بازدید : 79 | لينك ثابت |
دو داستان از ملیکا گلی ( )

    *ملیکا گلی

     دوخواهردوقلو بودند، که به جزخرابکاری کار دیگری بلد نبودند. یک ­بار تصمیم گرفتند آشپزی کنند، یک آشپزی دوقولویی! معلوم است غذا یا شور بود یا بی ­نمک.

     آن­ ها درآشپزی هم مثل کارهای دیگرموفّق نشدند. بعد تصمیم گرفتند خیّاط شوند! یک خیّاطی دونفره!

     آن ­ها یک مغازه زدند و اسمش را گذاشتند: «خیّاط خیّاط» چه اسم عجیبی!

     یکی از دوقولوها لباس را قیچی می­ کرد و دیگری می ­دوخت. وای چه خرابکاریی شده بود. اوّلین لباس را کج دوخته بودند...

     دو­قلوها به­هم نگاه می ­کردند، اما دیگر دیرشده بود. همان موقع مشتری آمد تا لباسش را ببرد و همین­ که چشمش به لباس کج افتاد، گفت:

     «وای چه مدل جدیدی!»

     یکی از دو­قلوها خندید و گفت: «شاید!»

     ازآن به بعد دوقلوها هر روز یک لباس اختراع می­کردند. لباس­ های کج وکوله وعجیب و غریب! آن­ها خیلی زود معروف شدند، چون لباس ­هایشان با همه ­ی لباس­ها فرق داشت. هنوز هم دوقلوها توی­«خیّاط خیّاط» مشغولند، برای همین  هر روز مردم لباس­ های عجیب­تر از روز قبل می ­پوشند!

                                               جوايز اين داستان تا کنون:

          برگزيده ي جشنواره  توليدات رسانه اي حجاب وعفاف ( تهران 87)

          تقدير شده ي جشنواره ي کشف لحظه ها (به همراه داستان رئیس جدید)– تهران

 مليکا گلي 11 ساله - مولف 14 کتاب  و  برگزيده 13 جشنواره  و خردسالترين واقف جهان

 

 

                                                              فرار                                                ملیکا گلی

     كتاب كوچولو سرفه مي كرد. چشــم هــايش پراز خاك شده بود. اشك در چشـم هايش جمع شده بود. خانم كتاب جلو رفت و دستي به سر او كشيد. پدر بزرگ كتاب ها كه خيلي قديمي بود جلو آمد و گفت:

     «لطفاً همه به حرف هاي من گوش كنيد. ما چند سال است كه در ايــن قفسه هستيم و هيچ كس ما را نخوانده. همه ما داريــم كم كم از بين مي رويم. بياييــد همگي از اينجا فرار كنيم.»                  
     خانم كتاب سرفه اي كرد و گفت: «هر جا كه برويم همين طور است.»
     كتاب كوچولو كه اشك هايش مي ريخت، گفت: «من شنيدم كه توي شهـر كناري همه كتاب مي خوانند.»                      
     كتاب هاي ديگر هم گفتند: «آره ما هم شنيديم.»

پدر بزرگ كتاب ها گفت: «زود باشيد تا كسي از خواب بيدار نشده، از اين جا برويم.»

     كتاب ها به سرعت دست هم را گرفتند و از آن شهر فرار كردند. بچــه هاي عزيز شايد كتاب ها به شهر شما بيايند. زود باشيد...

 

 http://melikagoli.blogfa.com/

 منبع:http://taranehaykoodakan2.blogfa.com/


امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6
نوشته شده در سه شنبه 13 دی 1390ساعت 11:47 توسط پریسا | تعداد بازدید : 46 | لينك ثابت |
کبوتر پر شکسته ( )

توی حیاط خونه

یک کبوتر نشسته

دارم اونو می بینم

انگار بالش شکسته

 

شاید یه بچه ی بد

سنگی زده  به بالش

بالش وقتی شکسته

بد شده خیلی حالش

 

کبوتر بیچاره!

الهی برات بمیرم!

الان برای بالت

یه کم دوا می گیرم

 

بالت رو زود می بندم

اینکه غصه نداره

حالت خوبِ خوب میشه

پر می کشی دوباره

مهری طهماسبی دهکردی

منبع:ترانه های کودکان


امتیاز : 3 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6
نوشته شده در جمعه 9 دی 1390ساعت 10:13 توسط پریسا | تعداد بازدید : 52 | لينك ثابت |
مطالب پيشين
» پدربزرگِ نی نی
» خورشید
» طوطی و بازرگان(براساس داستانی از مثنوی مولوی)
» مهمان ِپدربزرگ و مادربزرگ
» چیستان
» دوتا نبات برای محمد
» عروسک شادی، عروسک نازنین
» دو داستان از ملیکا گلی
» کبوتر پر شکسته
» دلقک ابری
» دشمن در شهر مورچه ها
» موش ها و گربه ها
» استکان
» دکمه
» سرود نوحه خوان
» پیشی کوچولو
» دامن من
» صد دانه یاقوت - مصطفی رحماندوست
» قصه کودکانه " مراد تنبل "

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 صفحه بعد
پيوندها
نی نی یاقوت
اسباب بازی فکری آموزشی
عمومصطفی
وب سایت ترانه های کودکان
ریحانه من
نبات کوچولو
مصطفی رحماندوست
تعمیرکار
میهن کمپ
آفرین به آفتاب
عسل بلاگ
کندو
سایت کودکان
ساراشعر
صدای قاصدک
جام جم آنلاین
ادبیات کودکان
آشپزی رنگین
ترانه های کودکان
بازاريابي و كسب درآمد
برترين سيستم وبلاگدهي
پيوندهاي روزانه
کتابک دریچه ای به جهان خواندن
كدهاي اضافه

www.asalblog.com

طراح قالب



POWERED BY

------SALI-------------



  • عکس اس ام اس کتاب فال